خداوند به حضرت موسى فرمود: که دوستى از دوستان من در فلان ویرانه از دنیا رفته اى موسى برو و کار کفن و دفن او را آماده کن .
حضرت موسى به آن ویرانه رفت مردى را مرده دید و خشتى در زیر سر و پاره اى از پارچه کهنه بر عورت خود پوشانیده ، حضرت موسى گریه کرد و عرض کرد: خداوندا دوست تو این چنین است پس دشمنت چگونه است .
خطاب رسید اى موسى بعزت و جلال و قدرتم که این دوستى است از دوسیتان ما فرداى قیامت که سر از قبر بردارد نمى گذارم قدم از قدم بردارد تا از عهده آن خشت و پلاس بیرون نیاید.
ادامه مطلب ...
یکى از خوبان نقل کرد به :
در کشتى پیدا شد و سر از آب بیرون آورد و چیزى را روى سقف کشتى گذاشت و رفت : یک نفر بالاى کشتى رفت دید یک بچه شیرخوار است او داخل کشتى آورد، گفتند لابد براى او مادرى در میان آب مى باشد، شناوران در میان آب رفتند، مادر او را پیدا کردند و داخل کشتى آوردند، از سرگذشت او سوال کردند او گفت
ادامه مطلب ...
چون روز قیامت مى شود بر پل صراط و ترازو گاه نامه اى از سوى حق مى رسد خطاب به بنده خود مى کند:
اى بنده من تو را رایگان آفریدم و صورت زیبا دادم ، قد و بالات برکشیدم ، کودک بودى و راه به پستان مادرى نبردى من نشانت دادم از میان خون ، شیر براى غذاى تو بیرون آوردم ، مادر و پدر تو را مهربان کردم ، ایشان را به پرورش تو واداشتم و از آب و باد و آتش نگهت داشتم
ادامه مطلب ...