اسماعیل بن عمار گوید: ((به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم : مؤمن براى مؤمن ، رحمت است ؟ حضرت فرمود: آرى .
گفتم چگونه ؟
حضرت فرمود: هر مؤمنى براى حاجتى نزد برادر مؤمنش رود، رحمتى است که خداوند آن را به سوى او فرستاده و برایش آماده ساخته است
ادامه مطلب ...
روزى جمعى از طایفه ((بنى صنبه )) که بیمار شده بودند به حضور رسول اکرم (صلى الله علیه و آله ) آمدند، رسول بزرگوار (صلى الله علیه و آله ) به آنها فرمود: ((چند روز در مدینه باشید تا با مراقبت هاى مستقیم و غیر مستقیم ، از این بیمارى نجات یابید و بعد شما را به سوى نزدیکانتان خواهیم فرستاد. ادامه مطلب ...
جابر بن عبدالله انصارى مى گوید: پیامبر (صلى الله علیه و آله ) در عرفات بود، على (علیه السلام) و من نیز در کنارش بودیم به ما اشاره کرد، نزدیک رفتیم ، به على (علیه السلام) فرمود: انگشتهایت را در میان انگشتهایم بگذار و على (علیه السلام) انگشتها و کف دستش را بر کف انگشتان پیامبر (صلى الله علیه و آله ) نهاد و فرمود: ادامه مطلب ...
شبى ، ملا احمد ارسنجانى که در شیراز اقامت داشتند، از کوچه پشت منزلشان صداى داد و فریادى مى شنود ایشان مى پرسد که چه خبر است ؟ شخصى مى رود و برمى گردد و مى گوید که دخترى که از طبقه ضعیفى هستند مورد توجه شاهزاده قرار گرفته و آمده اند تا او را به زور براى شاهزاده قاجار ببرند. ادامه مطلب ...
چند راهزن در یکى از مناطق غرب به راهزنى مشغول بودند. روزى به شخصى رسیدند و او را دستگیر کردند و اموال او را به سرقت گرفتند. سرانجام او را به درختى بستند و آماده کشتن او شدند.
مرد بیچاره گفت : شما که اموال مرا گرفته اید، پس کشتن من براى شما چه سودى دارد؟ بدانید که من شخصى هستم مزدور، بدون من فرزندان کوچک من در سختى ، زندگى را خواهند گذرانید؛ از همین الان من با خداى خود عهد مى کنم که مال را بر شما حلال کنم و با کسى نگویم و به راه خود بروم .
دزدان گفتند: تو تا زمانى که در بند هستى چنین مى گویى ، ما سر تو را مى بریم ، چون از قدیم گفته اند سر بریده صدا ندارد.
مرد بیچاره گفت : من با شما عهد نبستم ، من با خداى خود عهد بستم که به کسى نگویم و مال را بر شما حلال کنم .
ادامه مطلب ...