روایت شده عابدى در تمام عمر در جنگى ماءوى کرده و به عبادت خداوند مشغول بود، روزى چشمش به پرنده اى افتاد که بر بالاى درختى لانه داشت و آواز خوش سر مى داد.
عابد با خود گفت : اگر محل عبادت خود را نزد آن درخت قرار بدهم بهتر است ، زیرا از صداى خوش آن پرنده هم لذت برده و با صداى آن پرده انس مى گیرم ، چنان کرد و محل عبادتش را نزد آن درخت قرار داد.
خداوند به پیامبر آن زمان خطاب نمود و فرمود: به فلان عابد بگو که انس به مخلوق من گرفتى ، تو را از مقام و درجه ات ساقط مى کنم ، بطورى که با هیچ عملى دوباره به آن مقام نخواهى رسید.(6)
یک تاجر ایرانى به وسیله کشتى از کشور ((هندوستان)) نارگیل بار کرده بود تا به ((دوبى)) ببرد، قبل از حرکت براى یکى از افراد خانواده اش در دوبى تگلراف زده بود که تقریبا یک هفته بعد مى رسد.
پس از یک هفته خانواده اش آماده شدند که از او استقبال کنند، اما هر چقدر صبر کردند، از آمدن کشتى خبرى نشد، تا اینکه ناچار به منزل بازگشتند.
ادامه مطلب ...
از لبیب عابد نقل شده : در ایام جوانى ، روزى در خانه ام مارى دیدم که به سوراخى داخل شد، فورا به دنبالش دویدم و دم او را گرفته و بیرون کشیدم .
ناگهان مار دور خود چرخید و دست مرا نیش زد، پس از مدتى دستم از کار افتاد و فلج شد، به مرور ایام دست دیگر و پس از چندى پاهایم فلج شد، به مرور ایام دست دیگر و پس از چندى پاهایم فلج گردید، طولى نکشید که هر دو چشم نابینا و زبانم گنگ گردید، مدتى بدین حال بودم و مرا روى تختى خوابانیده بودند فقط از کل اعضاى بدنم ، گوشم مقدارى شنوائى داشت .
ادامه مطلب ...