تا به حال جریان زندگى خانواده حاتم اصم را خواندید ما در داستان 162 جریان را نقل کردیم ، اینک چند جمله از جریان مسافرت خود او را بخوانید تا بدانید در نتیجه اعتقاد به خدا چگونه لطف پروردگار شامل حال این پیرمرد شد، هنگامیکه او در میان قافله حرکت مى کرد، کسى از او فقیرتر نبود، زیرا نه مرکبى داشت که بر آن سوار شود و نه توشه درستى البته کسانى که او را مى شناختند، گاهى کمک مختصرى به او مى نمودند، اتفاقا شبى از معالجه اش عاجز گردید،امیر گفت : ادامه مطلب ...
حاتم اصم که یکى از زهاد عصر خویش بود، مردى بود فقیر و عائله دار که به سختى زندگیش را اداره مى کرد، اما اعتقاد فوق العاده به خدا داشت شبى با رفقاى خود نشسته بود، صحبت حج و زیارت خانه خدا به میان آمد شوق زیارت به دلش افتاد به منزلش مراجعت کرد، زن و بچه هایش را اطراف خود جمع نمود و مقصدش را براى آنها بیان کرد و گفت : اگر شما با من موافقت کنید که به زیارت خانه خدا بروم ، من براى شما دعا خواهم کرد.
زنش گفت :
ادامه مطلب ...
روزى رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) در جمع اصحاب نشسته بودند، ناگهان شروع به خنده شدیدى کردند به طورى که دندانهاى مبارکشان پیدا شد عمر پرسید: اى رسول خدا چه چیز شما را به خنده واداشت ؟
حضرت فرمودند: دو مرد از امت من در پیشگاه خداوند مى ایستند.
یکى از آنها مى گوید: خدایا حق مرا از این شخص بگیر!
ادامه مطلب ...