نقل شده که حضرت عیسى (علیه السلام) شصت روز بدون آنکه چیزى بخورد و حتى به یاد خوراکى بیفتد، مشغول عبادت و مناجات با خداى خود بود، روزى به یاد نان افتاد و براى خوردن مقدراى نان مناجات را قطع کرد، دید نانى در کنار او قرار داده شده است ، پس نشست و شروع به گریستن کرد که چرا به خاطر دنیا مناجات را ترک نموده است ، در آن هنگام پیرمردى را دید و به او گفت : اى دوست خدا! من در یک لحظه که به یاد خوردن افتادم ، مناجات را قطع کردم ، تو براى من دعا کن . ادامه مطلب ...
پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمودند: وقتى که شیطان طرد و رانده شد و از آسمان به زمین فرستاده شد، به خدا عرض کرد: خدایا مرا به زمین فرستادى ، مرا از خود راندى ، پس خانه اى براى من قرار بده .
خداوند فرمود: حمام خانه ات باشد.
گفت : محلى براى نشستن من قرار بده .
فرمود بازارها و سر گذرها و چهار راهها.
گفت : غذایى برایم قرار بده .
ادامه مطلب ...
به راهبى گفتند: چه چیز باعث شد تا تو بتوانى بر تنهائى صبر کنى ؟
گفت : من تنها نیستم ، زیرا خداوند همنشین من است ، هر زمان که بخواهم او با من صبحت کند، قرآن مى خوانم ، و اگر بخواهم من با او حرف بزنم نماز مى خوانم .
اویس قرنى نشسته بود که شخصى نزد او آمد، اویس از او پرسید: براى چه به اینجا آمده اى ؟
او گفت : آمده ام تا با تو ماءنوس باشم .
اویس گفت : چطور کسى که خداى خود را مى شناسد به دیگرى انس مى گیرد.(84)
یکى از اصحاب رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روزى غلام خود را کتک مى زد و آن مرتب مى گفت : تو را به خدا نزن ، بخاطر خدا از من بگذر و...
ولى مولایش او را نمى بخشید و همچنان او را زیر ضربات خود قرار داده بود، عده اى از فریاد آن غلام پیامبر را مطلع کردند.
حضرت برخواسته و نزد آنها آمدند.
مولاى غلام وقتى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) را دید، دست از کتک زدن برداشت .
حضرت به او فرمودند: او تو را به حق خدا قسم داد و تو از او نگذاشتى ولى حالا که مرا دیدى از زدن او دست برداشتى ؟
حضرت فرمودند: اگر او را آزاد نمى کرد با صورت به آتش جهنم مى افتادى .(83)