کلیدهای بهشتی
کلیدهای بهشتی

کلیدهای بهشتی

مذهبی

خداوند متعال با تو چه کرد

محدث مشهور، سید نعمت الله جزایرى مى نویسد:
مرد مستمندى از دنیا رفت و از صبح که جنازه او را برداشته تا هنگام غروب از او فارغ نشدند، زیرا جمعیت زیادى براى تشیع جنازه او آمده بودند ولى بعدها او را در خواب دیدند و از سوال کردند: خداوند متعال با تو چه کرد؟
گفت : خداوند مرا آمرزید و لطف زیادى در حق من روا داشت ولى رسیدگى به حساب بندگان خیلى دقیق بود به طورى که روزى بر در دکان یکى از دوستانم نشسته بودم و روزه دار دندان خود دو نیمه کردم ، در این هنگام به یادم آمد که گندم من نیست آن دانه گندم نصف شده را روى گندمهاى او انداختم و رفتم ، براى همین خداوند از ثواب و حسنات من به اندازه نقص ‍ قیمت گندمى که شکسته بودم کم کرد.(33)

مناجات امام حسین علیه السلام با خدا

انس پسر مالک مى گوید: در سفر حج همراه امام حسین (علیه السلام) بودم ، کنار قبر رفتم ، نمازش در آنجا به طول کشید، من خود را مخفیانه به نزدیک رساندم ، شنیدم این اشعار را مى خواندند:
یا رب یا رب انت مولاهفارحم عبیدا الیک ملجاه
طوبى لمن کان خادما ارقایکشوا الى ذى الجلال بلوه
و ما به عله و لا سقماکثر من حبه لمولاه
اذا اشتکى بثه و غصبتهاجابه الله ثم لباه
اذا ابتلا بالظلام مبتهااکرمه الله ثم ادناه
اى پروردگار و خدایى که تو مولا و سرورش هستى ، بندگانى را که به سوى تو پناه آورده اند، مشمول رحمت قرار بده .
خوشا بحال کسى که خادم و شب زنده دار و اشک ریز در خانه تو است و گرفتاریش را به سوى تو آورده و از تو رفع آن را مى خواهد آن کس که در عین گرفتاریها، قبلش سرشار از محبت است .  ادامه مطلب ...

هدف او خدا نبود

در روایات آمده که شخصى از بنى اسرائیل بیشتر وقتها همراه حضرت موسى (علیه السلام) بود، و احکام فقه و مسائل تورات را از ایشان فرا مى گرفت و به دیگران مى رساند و تبلیغ دین مى کرد.
مدتى گذشت و حضرت موسى او را ندید، روزى جبرئیل نزد موسى بود که ناگاه میمونى از پیش ایشان گذشت ، جبرئیل گفت : آیا او را شناختى ؟  ادامه مطلب ...

حکایتى از آیت الله بهاء الدینى

ایشان مى فرماید: شش ساعت از شب گذشته بود، چراغها خاموش و اهل خانه همه خوابیده بودند، ناگهان صداى کوبیدن در مرا از خواب بیدار کرد، در را گشودم ، دیدم زنى ایستاده است ، چون مرا دید، گفت : حاج آقا چراغ بقالى روشن است ، در را بستم و به اتاق رفتم ، در ذهن خود مى گذراندم که این چه خبرى بود، آن هم در این وقت شب ، چرا بعضى مزاحمت مى کنند!!
چشمها را روى هم گذاشتم که بخوابم ، صداى خفیفى شنیدم ، دقت کردم ، حدس زدم حرکت سوسک باشد چراغ را روشن کردم ، دیدم دو عقرب بزرگ و سیاه نزدیک بچه کوچکمان در حال راه رفتن هستند فورا آنها را از بین بردم ، چراغ را خاموش کردم ، ناگهان متوجه شدم آن زن ماءمور بیدار کردن ما و سبب نجات این طفل معصوم بوده است .(30)

هر چه خدا خواست همان مى شود

مرحوم صدر الحکماء شیرازى که پزشک متدین و شریفى بود، در جوانى در جهرم طبابت مى کرد، روزى شخصى را که زیر بغلش را گرفته بودند از روستایى براى معالجه نزد وى آوردند، مى گوید: دیدم مرض او یکى دو تا نیست و غیر قابل علاج است ، خلاصه مردنى است گفتم : دوائى به او نمى دهم ، همراهیان او از دست من ناراحت شدند، حتى به من زخم زبان زدند و گفتند: معلوم مى شود که تو چیزى از طبابت نمى دانى .  ادامه مطلب ...