روزى رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته بود و یکى از فرزندانش را روى زانوى خود نشانده و مى بوسیدند و به او محبت مى کردند.
در این هنگام، مردى از اشراف جاهلیت، خدمت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید و به آن حضرت گفت:
من ده تا پسر دارم، و تا بحال هنوز هیچ کدامشان را براى یک بار هم نبوسیده ام.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از این سخن چنان عصبانى و ناراحت شدند که صورت مبارکشان بر افروخته و قرمز گردید، آنگاه حضرت فرمودند:
ادامه مطلب ...
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: در آن روزى که مرا به معراج بردند، داخل بهشت شدم در آنجا دیدم زمین هاى بسیار سفید و روشن افتاده و هیچ چیز در آنها، و لیکن فرشتگانى را دیدم یک خشت از طلا و یک خشت از نقره مى سازند و چه بسا گاهى دست از ساختن بر مى داشتند من به آن فرشتگان گفتم: به چه علت شما گاهى مشغول ساختن مى شوید و گاهى دست بر مى دارید؟ ادامه مطلب ...
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: که من در شب معراج به جماعتى برخورد کردم که در جلوى آنها سفره هائى از گوشت هاى پاکیزه و طیب و سفره هائى از گوشت ناپاک و آلوده بود، و آنها گوشت هاى پاکیزه را رها کرده و از گوشت هاى ناپاک و آلوده و خبیث مى خورند.
از جبرئیل سؤال کردم: اینها چه کسانى هستند؟
ادامه مطلب ...
از حضرت صادق آل علیهم صلوات الله نقل شده که چشم دردى براى امیر المومنین (علیه السلام) پدید آمد.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) براى عیادت آن حضرت تشریف آوردند، دیدند که امیر المومنین (علیه السلام) از شدت درد فریاد مى کشد.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: یا على جزع و فزع دارى یا آنکه شدت درد تو را به این صورت در آورده است؟
ادامه مطلب ...