مرحوم ملا زین العابدین سلماسى که از ملازمین و خواص علامه بحر العلوم بود اظهار میکرد که: ((بحرالعلوم)) هر شب در کوچه هاى نجف گردش میکرد و براى بینوایان، غذا میبرد، اتفاقا، چند روزى درس را تعطیل کرد، طلاب مرا واسطه کردند که علت این امر را سؤ ال کنم، وقتى از ایشان خواستم درس را شروع بفرماید و درباره سبب ترک تدریس سؤال کردم پاسخ دادند: درس نمى گویم - پس از چند روز دوباره ماجرا تکرار شد و من انگیزه ترک تدریس را سؤ ال کردم، علامه فرمود: در نیمه هاى شب هرگز نشنیدم که این طلاب با خداوند متعال مناجات کنند و به تضرع و زارى مشغول باشند، با اینکه من شبها در کوچه هاى نجف گردش مى کنم و این گونه طلبه ها، سزاوار نیست که آنها را آموزش دهم، وقتى طلاب از گفته علامه آگاه شدند همه مشغول تضرع و زارى شدند و شبها صداى گریه و مناجات آنان از هر سو بلند مى شد و ایشان مجداد تدریس را آغاز کردند.
یک نفر بى باک که از نگاه کردن و لمس اجنبیه پرهیز نمى کرد تا جائى که مردم استغفار و دعا میکردند، زنى به پرده کعبه چسبیده دستهاى خود را به پرده گرفته بود این مرد دستش را روى دست آن زن گذاشت، ناگهان دستها بهم چسبید رسوائى ببار آورد بنا به آنچه مناقب نقل کرده است، نزد قاضى در مسجد بردند، قاضى گفت جز اینکه با کارد این دو دست را از هم جدا کنیم. چاره اى نیست، همه حیران شدند.
اوقاتى بود که حسین (علیه السلام) به مکه آمده و در این هنگام به مسجد تشریف آوردند، این دو نفر را خدمت ابى عبدالله (علیه السلام) آوردند حضرت اول عهد گرفت که دیگر این گناه را ترک نماید، آنگاه حضرت دعا فرمود، دست مبارک را به میان آورد و آن دو دست را جدا فرمود.
پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم) از جائى عبور مى کرد دید مسلمانى مشغول دعا است و چنین دعا مى کند: ((خدایا مرا از مردم بى نیاز کن)) رسول اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم) به او فرمود: چنین دعا مکن، زیرا مردم باید نسبت به همدیگر، تعاون و همکارى داشته باشند و نیاز همدیگر را تاءمین کنند. بلکه چنین دعا کن:
خدایا از مردم شرور ((و بدکار بى نیاز گردان))
او عرض کرد: ((مردم شرور و بد چه کسانى هستند؟))
پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود:
1- آنانکه وقتى چیزى را مى بخشند، منت مى گذارند.
2- و اگر چیزى نمى بخشند، عیب جو هستند.
حضرت عیسى (علیه السلام) که بیابانگردى از کارهاى معمولى او بود، روزى تنهادر بیابان عبور میکرد، باران شدید بارید، و او را غافلگیر کرد، او به هر طرف مى دوید و مى نگریست پناهگاه نمى دیدکه به آنجا رود، در این جست و گریز ناگهان چشمش به شخصى افتاد که در مکانى مشغول نماز بود، به سوى او روان شد، وقتى به او رسید، آنجا را محل امن یافت. ادامه مطلب ...