کلیدهای بهشتی
کلیدهای بهشتی

کلیدهای بهشتی

مذهبی

دعاى پیرزن بدادش رسید

سلطان ملکشاه در محل حکومت خویش (اصفهان) به شکار رفت و جمعى از خواص و غلامان او اطرافش بودند، گاو ماده اى بى صاحب میان بیابان به چشم آنها خورد اورا گرفتند، پس از کشتن، بریان کردند و خوردند، صاحب گاو پیرزنى بود بیوه که سه طفل یتیم داشت و به شیر گاو زندگانى مى کرد، وى تا با خبر شد آمد در وقتى که ملک شاه مى خواست از روى پل زاینده رود برود مقابلش ایستاد و گفت شاها اگر امروز سر پل زاینده رود جواب مرا ندادى و به دردم رسیدگى نفرمائى، روز قیامت سر پل سراط جلوتان را خواهم گرفت، سلطان پیاده شد و به موضوع پى برد، دستور داد هفتاد گاو به آن زن دادند، غلامان که در مقام خدمتگذاران دربار سلطان به مال مردم تجاوز کرده بودند در دادگاه رسمى سلطان محکوم شدند.  ادامه مطلب ...

خداوند به موهاى سفید تو عنایت مى کند

نجیب الدین که از علماى بزرگ است در میان قبرستان چهارنفر را دید جنازه اى بردوش به طرف قبرستان مى بردند اعتراض کرد به عمل آنها که شما انسانى را کشته و نیمه شب قصد دفن او را دارید که این کار آشکار نشود گفتند: بد گمان مباش، مادرش با ما است دید پیرزنى مى آید گفت: اى پیرزن چرا جوانت را بطرف قبرستان آوردى جواب داد: چون پسرم معصیت کار بود، خودش این چنین وصیت کرد: چون از دنیا رفتم ریسمان برگردنم بینداز و مرا دور خانه بکش و از خدا بخواه و بگو خداوندا این بنده گزیز پا است که بدست سلطان اجل گرفتار شده او را بسته نزد تو آوردم به او رحم کن.  ادامه مطلب ...

امام حسین علیه السلام دعا کرد پیره زن زنده شد

روزى جوانى گریه کنان به مجلس امام حسین (علیه السلام) حاضر شد، حضرت فرمود: سبب گریه ات چیست: عرض کرد یابن رسول الله مادرم امروز مرد، قبل از آنکه وصیت کند و اموال او معلوم نشد، و من از وى شنیده بودم که مى گفت: من در وقت حیات وصیت نخواهم کرد اما تو را خبر خواهد داد و اموال معلوم مى شود، پس حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمود اى یاران برخیزید بجانب این پیر زن برویم و مهم، این جوان را کفایت دهیم.  ادامه مطلب ...

خدایا رازى بین تو و من بود

سعید بن مسیب گفت سالى قحطى روى داد و مردم براى درخواست باران از خداوند، اجتماع کرده عرض نیازى مى نمودند، در میان آنها چشمم به غلامى افتاد که بالاى تلى بلندى رفت از مردم جدا شد، نیروى مرموزى مرا بطرف او کشاند، خواستم از کیفیت راز و نیاز غلام با خبر شوم جلو رفته دیدم لبهاى خود را حرکت مى دهد  ادامه مطلب ...

ساعت نزول بلا فرا رسید

یونس پیغمبر (علیه السلام) پس از آنکه قوم خود را به ایمان دعوت نمود هیچ کدام ایمان نیاوردند مگر دونفر که یکى عابدى بود بنام ((تنوخا)) و دیگرى عالمى بود بنام((روبیل)) حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: خداوند عذاب وعده داده شده را از هیچ امتى بر طرف نکرد مگر قوم یونس، هر چه آنها را به ایمان خواند نپذیرفتند. با خود اندیشید که نفرینشان کند، عابد او را بر اینکار ترغیب مى نمود ولى روبیل مى گفت نفرین مکن زیرا دعاى تو را مستجاب مى کند، از طرفى دوست ندارد بندگانش را هلاک نماید.  ادامه مطلب ...