آورده اند که مردى طالب غلامى شد و خواست که او را از صاحبش خریدارى کند.
فروشنده گفت : این غلام هیچ عیبى ندارد، جز آنکه سخن چینى و نمام است .
ادامه مطلب ...
مردى براى تاءمین هزینه زندگى و عائله اش شب و روز کار زربافتى مى کرد او، پیوسته در حال کار، زبان خود را موعظه مى کرد که : اى زبان ! ادامه مطلب ...
آورده اند که : بعد از کشته شدن امین ، به دست سربازان ماءمون ؛ روزى ماءمون به دیدار نامادرى خود (زبیده ، مادر امین ) رفت . ادامه مطلب ...
امام موسى بن جعفر (علیه السلام) مى فرماید:
بالاى سر پدرم ایستاده بودم که فرستاده زیاد بن عبیدالله حارثى ، فرماندار مدینه وارد شد و گفت : امیر از شما خواسته است که به نزد او بروید.
شیخ بزرگوار ابوالحسن على ، مى گوید: روزى در اتاق خلوت دایى ام شیخ احمد رفاعى بودم و غیر او کسى در آنجا نبود. صداى خفیفى شنیدم . دیدم مردى پیش دایى ام نشسته و آنها مشغول صحبت هستند. ادامه مطلب ...