| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
حضرت عیسى (علیه السلام) که بیابانگردى از کارهاى معمولى او بود، روزى تنهادر بیابان عبور میکرد، باران شدید بارید، و او را غافلگیر کرد، او به هر طرف مى دوید و مى نگریست پناهگاه نمى دیدکه به آنجا رود، در این جست و گریز ناگهان چشمش به شخصى افتاد که در مکانى مشغول نماز بود، به سوى او روان شد، وقتى به او رسید، آنجا را محل امن یافت.
پس از آنکه آن شخص از نماز فارغ شد، عیسى (علیه السلام) بعد از احوال پرسى به او فرمود: بیا با هم دعا کنیم تا باران بایستد.
آن شخص گفت! ((اى مرد)) چگونه دعا کنیم، با اینکه چهل سال است در اینجا به عبادت مشغولم، تا خدا توبه مرا قبول کند، ولى هنوز معلوم نیست که توبه ام قبول شده باشد، زیرا از خدا خواسته ام نشانه قبولى توبه ام این باشد که پیامبرى از پیامبرانش را به اینجا بفرستد.
عیسى (علیه السلام) به او فرمود ((من عیسى پیغمبرم)) بنابراین معلوم مى شود که توبه تو قبول شده است.
تو چه گناهى کرده اى؟
او گفت: روزى تابستان بیرون آمدم، هوا بسیار گرم بود، گفتم: عجب روز گرمى است ((که یک نوع شکایت به خدا است)).