| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
پسر مبارک مى گوید: در سالى که قحطى شدیدى عارض شده بود وارد مدینه شدم ، دیدم مردم براى طلب باران از شهر خارج مى شوند من هم با آنها همراه شدم ، در این هنگام غلام سیاهى را دیدم که با دو قطعه پارچه خشن خود را پوشانده بود، همراه جمعیت آمد و در کنار من نشست ، شنیدم که مى گفت : گناه زیاد انجام داده ایم و اعمال بدى بجاى آورده ایم ، تو باران را از ما منع کرده اى تا ما را ادب کنى ، از تو مى خواهم ، اى مهربان و رئوف و اى کسى که بندگانت جر خوبى از تو نمى شناسد، باران بر این مردم بفرستى در این لحظه ...
او مرتب مى گفت : الساعه الساعه ... تا اینکه ابر در آسمان پدیدار شد و باران شدیدى باریدن گرفت .
پسر مبارک مى گوید: به شهر بازگشته و نزد فضیل رفتم او به من گفت : چرا غمگین و ناراحت هستى ؟
گفتم : براى اینکه یک غلام سیاه ، در تقرب به خدا از ما پیشى گرفت و خداوند او را بیش از ما دوست مى دارد، قصه را براى او تعریف کردم ، فضیل همینکه این مطلب را شنید صیحه اى زد و بى هوش شد.(71)