کلیدهای بهشتی
کلیدهای بهشتی

کلیدهای بهشتی

مذهبی

نفرین عارف سالک

شبى ، ملا احمد ارسنجانى که در شیراز اقامت داشتند، از کوچه پشت منزلشان صداى داد و فریادى مى شنود ایشان مى پرسد که چه خبر است ؟ شخصى مى رود و برمى گردد و مى گوید که دخترى که از طبقه ضعیفى هستند مورد توجه شاهزاده قرار گرفته و آمده اند تا او را به زور براى شاهزاده قاجار ببرند.  
مشیر، که از سران شیراز بوده و در محضر ملااحمد حضور داشته ، مى گوید: آقا در همان لحظه سر بلند کرد و گفت : خدایا او را از گرسنگى به هلاکت برسان .
مشیر نقل مى کند که با خود گفتم : این چه نفرینى بود که ایشان کرد، مگر مى شود شاهزاده قاجار از گرسنگى بمیرد؟!
مشیر مى گوید: چیزى نگذشت که خبر جنایات شاهزاده به دربار تهران رسید، او را جلب کردند و به زندان انداختند. روزى به تهران رفته بودم ، در بازار از وزرا، از شاهزاده سؤ ال کردم .
گفتند: در زندان انفرادى است .
گفتم : مى شود که به دیدن او رفت ؟ مرقومه اى نوشتند که من اجازه دارم به دیدن شاهزاده بروم .
وقتى به دیدن او رفتم ، بعد از احوالپرسى پرسیدم چیزى میل دارى که برایت بیاورم .
گفت : نمى گذارند که چیزى وارد سلول من بشود.
گفتم : تو کارى نداشته باش هر چه مى خواهى بگو تا برایت حاضر کنم .
گفت : فقط یک نان و کباب اگر به من برسد دیگر باکى ندارم که بمیرم . رفتم دستور دادم که یک نان و کباب خریدند و بازگشتم . به دلیل اینکه من از درباریان بودم ، کسى جراءت نمى کرد مرا تفحص کند.
وقتى وارد سلول شدم ، دیدم او مرده . فورا به یاد نفرین آن عارف سالک افتادم که فرمود: خدایا او را از گرسنگى به هلاکت برسان (40).

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.